تبليغاتX
Unknown PAIN
ShoOt Me Again, I ain't Dead yet

 

خسته از اینجا ماندنم

 

احاطه شده با ترسهای کودکی

 

اگر مجبور به ترک کردنم بودی

 

ای کاش با میل خود دست به این کار می زدی

 

چون هنوز حضورت را  در اینجا حس می کنم

 

که هیچ گاه مرا ترک نخواهد کرد

 

 

 

این زخم ها هیچ گاه التیام نخواهند یافت

 

این درد به قدری واقعیست

 

که گذر زمان هم قادر به پاک کردنش نیست

 

وقتی می گریستی اشک هایت را  پاک می کردم

 

وقتی فریاد می زدی با ترسهایت  مبارزه می کردم

 

تما این سالها  دستت را  می گرفتم 

 

اما  هنوز هم وجودم از آن توست

 

 

عادت به فریفتنم داشتی

 

مثل بازی با نور

 

اما اکنون زندگی که به جا گذاشته ای

 

چیزی جز محدودیت برایم نیست

 

چهره ی تو تمام رویاهای زیبایم را  تسخیر کرده

 

صدایت عقلم را وادار به فرار می کند

 

بسیار خسته شده ام

 

از اینکه رفتنت را به خود ثابت کنم

 

اگرچه  هنوز با منی اما تنهایم

 

 

 

این زخم ها هیچ گاه التیام نخواهند یافت

 

این درد به قدری واقعیست

 

که گذر زمان هم قادر به پاک کردنش نیست

 

وقتی می گریستی اشک هایت را  پاک می کردم

 

وقتی فریاد می زدی با ترسهایت  مبارزه می کردم

 

تما این سالها  دستت را  می گرفتم 

 

اما  هنوز هم وجودم از آن توست

 

 

 

+ نوشته شده در  86/07/09ساعت 12:33  توسط سینا | 

 

دوباره در افسون تو ام

 

نمی توانم به تو نه بگویم

 

قلبم را از من می طلبی

 

و دستت آغشته به خون می شود

 

نمی توانم به تو نه بگویم

 

 

 

نمی بایست اجازه می دادم

 

با ملایمت شکنجه ام کنی

 

اکنون نمی توانم

 

به این رویاها اجازه ی رفتن بدهم

 

نمی توانم

 

نفسی تازه کنم

 

اما احساس می کنم....................................

 

 

 

خوبی  بس است

 

حس می کنم خوبی به تو دیگر کافیست

 

 

 

این جام تباهی را سر بکش

 

نمی توانم به تو نه بگویم

 

کاملا خود را گم کرده ام

 

و اهمیت نمی دهم

 

نمی توانم به تو نه بگویم

 

 

 

نمی بایست اجازه می دادم

 

بر من  چیره شوی

 

اکنون نمی توانم

 

به این رویاها اجازه ی رفتن بدهم

 

باور نمی کنم

 

که هنوز  احساس می کنم..............

 

 

 

خوبی  بس است

 

حس می کنم خوبی دیگر کافیست

 

زمان زیادی می گذرد

 

اما احساس خوبی دارم

 

 

 

همچنان منتظرم

 

منتظر بارش باران

 

زندگی بر من می بارد

 

زیرا دیگر نمی توانم ادامه دهم

 

خوبی کردن را ادامه دهم

 

حس می کنم خوبی  کردن به تو

 

تا دوستم داشته باشی

 

دیگر کافیست

 

 

 

پس مراقب باش

 

مراقب باش از من چه می خواهی

 

چون نمی توانم به تو نه بگویم

 

+ نوشته شده در  86/05/13ساعت 23:23  توسط سینا | 

 

عشق به من را در خود حفظ  کن

 

می دانی  بیش از این نمی توانم بمانم

 

هر آنچه می  خواستم به تو بگویم این بود

 

دوستت دارم  و نمی ترسم

 

صدایم را می شنوی؟

 

مرا میان دستانت احساس می کنی؟

 

 

 

آخرین نفس را در خود نگاه می دارم

 

گویی درونم امن تر از هر جاییست

 

تمام افکارم درگیر توست

 

نور زیبای از خود بی خود شده ای

 

که امشب به انتها می رسد

 

 

 

زمستان را از دست خواهم داد

 

دنیایی از چیزهای شکننده

 

در جنگلی سفید به دنبالم بگرد

 

میان تنه ی درختان

 

بیا

 

بیا و مرا پیدا کن

 

می دانم صدایم را می شنوی

 

می توانم این را از اشکهایت حس کنم

 

 

 

آخرین نفس را در خود نگاه می دارم

 

گویی درونم امن تر از هر جاییست

 

تمام افکارم درگیر توست

 

نور زیبای از خود بی خود شده ای

 

که امشب به انتها می رسد

 

 

 

چشمانت را ببند تا ناپدید شوی

 

رویاهایی را می پرستی

 

 که تو را ترک خواهند گفت

 

اما بیدار می شوی

 

حقیقت را می دانی

 

اما کس دیگری آنجا نیست

 

 

 

شب بخیر بگو

 

ترس را از خود دور کن

 

مرا صدا بزن

 

مرا تا جایی که توان داری صدا بزن

 

 

 

آخرین نفس را در خود نگاه می دارم

 

گویی درونم امن تر از هر جاییست

 

تمام افکارم درگیر توست

 

نور زیبای از خود بی خود شده ای

 

که امشب به انتها می رسد

 

 

 

+ نوشته شده در  86/04/19ساعت 0:28  توسط سینا | 

 

به تو خواهم گفت 

 

برایت چه کارهایی انجام داده ام

 

پنجاه هزار قطره اشک ریخته ام

 

فریاد زدم, فریب خوردم و هر آسیبی را پذیرفتم

 

اما تو همچنان صدایم را نمی شنوی

 

(به قعر فرو می روم)

 

این بار دیگر دستهایت را نمی خواهم

 

خود را حفظ می کنم

 

شاید برای یک بار هم که شده بیدار شوم

 

درد و رنجی که به خاطر تو متحمل شدم

 

هنوز شکستم نداده است

 

مگر زمانی که پایین ترین نقطه را لمس کنم

 

 

 

دوباره در حال مرگ هستم

 

 

 

به قعر فرو می روم(به قعر)

 

در تو غرق می شوم(در تو)

 

برای همیشه سقوط می کنم(برای همیشه)

 

شکست خورده ام

 

و به قعر می روم

 

 

 

نامشخص و تکان دهنده

 

حقیقت و دروغ

 

نمی دانم چه چیز واقعیست؟؟

 

نمی دانم چه چیز واقعی و چه چیز مجازیست!!

 

همیشه  افکار مغشوش کننده ذهنم را تسخیر می کند

 

بیش از این اعتمادی به خود ندارم

 

 

 

به قعر فرو می روم(به قعر)

 

در تو غرق می شوم(در تو)

 

برای همیشه سقوط می کنم(برای همیشه)

 

شکست خورده ام

 

و به قعر می روم

 

 

 

پس ادامه بده

 

فریاد برآور

 

در من فریاد برآور

 

من بسیار دور شده ام

 

هرگز شکسته نخواهم شد

 

می خواهم نفسی تازه کنم

 

نمی توانم این سقوط را متوقف سازم

 

 

 

به قعر فرو می روم(به قعر)

 

در تو غرق می شوم(در تو)

 

برای همیشه سقوط می کنم(برای همیشه)

 

شکست خورده ام

 

و به قعر می روم

 

 

 

به قعر فرو می روم

 

به قعر فرو می روم

 

به قعر فرو می روم

 

+ نوشته شده در  86/04/18ساعت 0:30  توسط سینا | 

 

در ورودی ساعت کوکی هیولاها ایستاده ام که نامم را صدا می زند

 

بگذار بمانم

 

جایی که باد با من نجوا می کند

 

جایی که قطرات باران  با بارش خود داستانی را بازگو می کنند

 

در مزرعه ی گلهای کاغذی خود

 

و ابرهای شیرینی شکل لالایی

 

ساعت ها در اعماق وجودم به خواب می روم

 

و آسمان ارغوانیم را که از پیش چشمانم در گذر است به تماشا می نشینم

 

نگو که با این هرج و مرج فراوان فهم تو قابل لمس نیستم!!

 

به خوبی می دانم در آن سوی رویای محبوس شدهی من چه چیز به خواب می رود

 

و کابوسی که تنها برای فرار به عنوان دنیای خود برگزیده ام

 

در مزرعه ی گلهای کاغذی خود

 

و ابرهای شیرینی شکل لالایی

 

ساعت ها در اعماق وجودم به خواب می روم

 

و آسمان ارغوانیم را که از پیش چشمانم در گذر است به تماشا می نشینم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/03/27ساعت 0:28  توسط سینا | 

 

چگونه به چشمانم که همچون دری  باز  است می نگری

تو را به قعر  ذهنم هدایت می کنم

جایی  که در آن سست  شده ام

بدون روح جانم  در  بستری سرد  به خواب می رود

تا  وقتی  که تو پیدایش  کرده و  به خانه  بازگردانی

از درون بیدارم کن

از  درون

صدایم کن  واز تاریکی رهایم  کن

خونم را  به جریان درآور

قبل از اینکه  دیر شود

صدایم کن  واز تاریکی رهایم  کن

اکنون که  می دانم بدون توهیچم

نمی توانی ترکم کنی

در  من بدم ومرا زنده کن

مرا به زندگی بازگردان

بدون عشق  تو از  درون  به انجماد می رسم

تو تنها معنی  زند گی میان مرگ هستی

نمی توانم باور کنم نمام این مدت

از  دیدن عاجز بوده ام

در  تاریکی زندانی ولی  با  حضور تو

گویی هزاران سال  با چشمانی  باز

خواب بوده ام

بدون اندیشه بدون صدا و بدون روح

نگذار  مرگ مرا اینجا در بر  گیرد

جایی که فراترازاینست

+ نوشته شده در  86/03/21ساعت 22:25  توسط سینا | 
 
JavaScript Codes Oneline users :

کدهای خفن جاوا اسکریپت

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

32132